بهترین کتابهای علوم اعصاب برای علاقه مندان

نوروسافاری | دراین مقاله فهرستی مطالعاتی برای دانشجویانی که این رشته را در مسیر شغلی خود در نظر گرفته اند با توصیه Andrew Lees خواهید خواند.

آیا شما به دنبال یک مسیر شغلی در علوم اعصاب هستید؟ Andrew Lees بعنوان متخصص مغز و اعصاب(نورولوژی)، یکی از افراد پیشگام در زمینه پارکینسون و مولف «با مربیگری یک مرد دیوانه: آزمایش William Burroughs»، در مورد کتابهایی می گوید که همچنان در کارش الهام بخش وی هستند.

به گزارش نوروسافاری به نقل از فایوبوکز، Andrew Lees متخصص نورولوژی در بیمارستان ملی لندن است. او جوایز متعددی از جمله جایزه «دستاورد بزرگ عمر» از آکادمی نورولوژی امریکا، مدال انجمن نورولوژی بریتانیا، جایزه Dingebauer بابت تحقیقات برجسته، و مدال Gowers را دریافت نموده است. او یکی از سه محققی است که در زمینه بیماری پارکینسون بیش از دیگران در دنیا مورد استناد قرار گرفته اند. او مولف چندین کتاب است از جمله «پرتو امید» که در بین کتابهای ورزشی سال ویلیام هیل، دوم شد؛ و همچنین کتاب «طاعون خاموش».

سوال: چه چیزی شما را به سمت مطالعه مغز انسان جذب می کند؟

وقتی که در مدرسه پزشکی بودم، یکی از چیزهایی که به شدت بر من تاثیر می گذاشت، آموزش پست مدرن بود. در میان کار تشریح و کالبدشکافی بیمارانی که در طی ۲۴ ساعت گذشته فوت شده بودند، شاهد کار آسیب شناسانی بودم که برای دیدن مغز، بایستی آن را از جمجمه خارج می کردند. فرآیند خارج کردن مغز از جمجمه، مرا به یاد خارج کردن مغز گردو از پوسته اش می انداخت. مهمترین درسی که آموختم، فروتنی بود. ثابت شده بسیاری از تشخیصهای هوشمندانه ای که در زندگیم انجام داده ام، اشتباه بوده است. ما همچنین آموختیم که مردم اغلب بخاطر چیزی بیش از یک دلیل فوت می کنند. کالبد شکافی، مکملی بر فرآیند تشخیص بود نه یک تحلیل و آنالیز واپسین. یاد گرفتم که تشخیص هرگز قطعی نبوده و اینکه پزشکان نیز همانند وکلا، بر توازنی از احتمالات کار می کنند. استدلال استنتاجی همیشه امکان پذیر نیست حتی با وجود پیشرفتهای باور نکردنی در زمینه تصویربرداری از مغز و زیست شناسی ملکولی. آموزش کالبد شکافی تقریبا در مدارس پزشکی منسوخ شده است و این یک فقدان بزرگ است. از نظر من مغز زیبایی خاصی ندارد هرچند که پیچ و تابهای هر یک از نیمکره های مغز، با اسراری عمیق و ژرف همراه است. در دستان من، مغز حسی مانند یک گوی تو خالی لاستیکی را داشت. تنها بعد از جلسات برش مغز که در آن بخشهای نقره ای رنگ شده بافت مغز را در زیر میکروسکوپ آزمایش می کردیم بود که این زیبایی واقعا برایم پدیدار گشت. دندریتهای سلولهای عصبی، یادآور درختان زمستانی بود. اطرافشان پر از فیبرهای خزه مانند، جویهای قرمز مایل به زرد و ساقه های آویزان ظریف بود. آلزایمر مانند یک حریق طغیان گر در جنگل است که از هیپوکامپ شروع می شود. در بیماری پارکینسون، سلولهای عصبی با توده هایی شبیه چشم گاو (توده های Lewy) پر می شوند. علاقه اول من تاریخی طبیعی بود اما والدینم با زیرکی به من توصیه کردند که فرصت زیادی برای گردآوری گیاهان در آمازون آنهم در دهه ۱۹۶۰ وجود ندارد و مرا به سمت پزشکی هدایت کردند. هرگز از این انتخاب خود پشیمان نیستم و از هر لحظه شغل خود بعنوان یک پزشک لذت می برم.

سوال: در حال حاضر اولین توصیه ای که می توانید به فردی جویای کار در زمینه علوم اعصاب ارائه کنید، چیست؟

نورولوژی عبارتست از مطالعه مغز بیمار، و روانپزشکی عبارتست از مطالعه روان بیمار. روانشناسی عبارتست از مطالعه ذهن و روان انسان. این واژه ها ممکن است کمی سردرگم کننده باشند و می توان همه آنها را در زیر سایه واژه ای به نام «علوم اعصاب» گردآوری کرد که عبارتست از مطالعه مغز انسان و کارکردهایش. برای انجام نورولوژی و یا روانپزشکی، داشتن درجه دکترا الزامی است. وقتی که ما با دانشجویان پزشکی که خواهان انجام نورولوژی هستند مصاحبه می کنیم و از آنها سوال می کنیم که چرا جذب نورولوژی شده اند، آنها اغلب به Oliver Sacks بعنوان منبع الهام بخش خود اشاره می کنند. اولیور، یک دوست صمیمی و نزدیک من بوده است. او یک نورولوژیست بوده اما طرز فکری عجیب و متفاوت داشته است. بعد از موفقیت کتابش با نام «بیداری ها»، او کلینیک های برجسته و جوایز ممتاز را رها کرد و فعالیتش را از خانه خودش شروع کرد. او با بیماران زیادی از سراسر جهان مکاتبه داشت و گاهی برای دیدن آنها به منزلشان می رفت اما هرگز یک مراقبت مستمر وجود نداشت. بنابراین وقتی که دانشجویان پزشکی با فعالیتهای روزمره یک نورولوژیست (شامل لگن های بیمار بستری، ویلچیر، جنون و مجموعه ای از صفات عجیب، بیماریها و حالات عصبی علاج ناپذیر) مواجه می شوند D8 ٍ۹ه%۱د؅ی ش۸Cمح۸نD9 1%B%4ی%Aو ۸۵ح۸D9 9 ای %فاوز صD9 E8ه %۷ اۋ۱ز خود اش%، بD9 E8ىB1 آAA علش، ک%ذیر) مو%.DB روزمره یD9د. %Aاز ه%ا۸ رٍ۸ D8 ٍ۹ بD9=8 ب%Cت کنداش، ای % کر%د کB4ان وصیه اۈ۴حظ=۸ ب%۹نی{۱ز ۸۸۵ح۸۵D9ر%فعا%ی %۷ل۹%۷ل۹کان ػ۲۸ۈ۴ای ۹B1 آAD%8شد. تغییراتی که پیرامون یک بیماری عصب شناختی مزمن مانند پارکینسون مطرح می شوند می توانند فرصتهای جدیدی را به دنبال داشته باشند. من این را مانند رانندگی در یک بزرگراه توصیف می کنم که در طول مسیرهای سرعت، بیشتر از مسابقه دادن، فرصت مشاهده کردن دارید. تنها بعد از جلسات برش مغز است که این زیبایی واقعی پدیدار می گردد، جلساتی که در آن بافت رنگ آمیزی شده مغز را در زیر میکروسکوپ آزمایش می کنند. این عصب شناسان (متخصص علوم اعصاب یا نوروساینتیست) هستند که در آزمایشگاههای تصویربرداری مغز با پزشکان، فیزیکدانان، ریاضیدانان و فیزیولوژیست های حرکتی کار می کنند، افرادی که از نیروی الکتریسیته در تحقیقات خود بهره گرفته و در مرزهای تحقیقات مربوط به نحوه کارکرد مغز قرار دارند. نورولوژیستها خیلی بر تشخیص و درمان بیماران مبتلا به اختلالات عصب شناختی تمرکز می کنند و تقریبا وقت نسبتا کمی را صرف تحقیقات خویش می کنند. در سایه یافتن درمان و علاجی برای بیماری عصب شناختی، یک رویکرد تیمی لازم است که در آن دانشمندان علوم پایه و متخصصان بالینی حضور داشته باشند اما انجام چنین کاری آسان نیست. برخی محققان پارکینسون، کل زندگی خود را وقف تحقیق در مورد علت بیماری مذکور در یک آزمایشگاه کرده اند اما هرگز برای دیدن بیماران به کلینیک نیامده‌اند. و همین مطلب به طرق دیگر هم صدق می کند. بسیاری از پزشکانی که افراد مبتلا به پارکینسون را ویزیت می کنند، از عملکرد این بیماری در شرایط آزمایشگاهی اطلاع ندارند و چقدر سخت است که حتی کوچکترین جنبه های مربوط به بیماری را آشکار نمود. واقعا دشوار است که این مرزهای میان یک متخصص بالینی و یک دانشمند را از بین برد و علتش هم وجود چیزهای زیادی برای دانستن و در عین حال، داشتن زمانی اندک است. به دقت فکر کنید که می خواهید چطور عصب شناسی باشید و به کسی هم اجازه ندهید که شم%Dه اظ۸۶ ح۲۸Cن مA9لی شمیآهامءانFا%C س،د ۸م%۸ حقٌ کند. اینAD8 عنین کنده خواهد بود و نیازمند کار سخت و سالهای زیاد است اما ارزشش را خواهد داشت. مغز، همیشه جذاب بوده و هست.

سوال: به نظر شما فرد جوانی که می خواهد عصب شناس بشود، باید از چه کیفیت های شخصی برخوردار باشد و چه خصوصیاتی را در خود توسعه دهد؟

شما باید بینهایت کنجکاو باشید و در مورد هر چیزی سوال کنید. عصب شناسی، یک هنر است اما شما برای تشخیص باید از رویکردی اساسی و سیستماتیک برخوردار باشید. شما به پشتکار، امید و شجاعت در تحقیقات نیاز دارید. من می خواستم یک کاشف آمازون باشم. می خواستم به درون جنگل بروم، ثعلب های کمیاب را پیدا کنم و با قبایل بومی که قبلا کسی با آنها تماس نداشته، ملاقات کنم. شاید اینها خصوصیات یک شکارچی بزرگ گیاهان سلطنتی باشد اما در عین حال برای اینکه پزشکی مناسب باشید، به همین کیفیات و خصوصیات برای انجام هر کاری در زندگیتان نیاز خواهید داشت. علم عبارتست از هنر حل شدن و تلاش برای یافتن راههایی فهمیدن، ایجاد دانشی هدفمند در مورد دنیای طبیعی، فیزیکی و اجتماعی، اما راههای زیادی برای به ثمر رسیدن آن وجود دارد. برخی دانشمندان در رویکرد خود به اشتباه یک ذهنیت محدود و منزوی را در پیش می گیرند اما شما می توانید انتقاد از مردم را به شکلی انسان شناسانه هم انجام دهید. باید مراقب خطای عمده و اصلی پزشکی یعنی «غرور» هم بود.

من همیشه از خواندن مطالب اصیل در مورد اختلالات عصبی شایع لذت برده ام. بسیاری از این توصیفهای اولیه مربوط به قرن نوزدهم هستند. در آن زمان، زبان پزشکی رنگین تر، ظریف تر و واضح تر از زبان فعلی علم بود. نبود اصطلاحات مخصوص برای من بیش از هر کتاب امروزی دیگر، کسالت آور است. وقتی که من آموزش تخصصی خود را در کالج بیمارستان دانشگاهی لندن شروع کردم، یکی از اساتید من بنام William Gooddy گفت «خودت را با خواندن کتابهای درسی استاندارد به زحمت نینداز، تو نورولوژی را در کنار تخت بیمارانت با صحبت کردن با آنان خواهی آموخت. توصیه من آن است که Proust را بخوانی». سالها بعد، پس از اینکه سرانجام کل کتاب «A La Recherche du Temps Perdu» را خواندم متوجه شدم که این برای یک کارآموز جوان، چه توصیه هوشمندانه ای است. Proust در یک جمله، یک عصب شناس بالینی بود که از طریق دروننگری خود در خصوص اینکه حافظه غیر ارادی چطور کار می کند، تحقق پیدا کرده بود.

Proust زمان خود را صرف صحبت با پزشکان کرده بود، اینطور نیست؟ آیا او به پزشکی علاقه داشت؟

پدر Marcel Proust یک پزشک بود. Proust بشدت به بیماری آسم و ضعف اعصاب مبتلا بود. او با پزشکانی در بیمارستان La Salpetriere در پاریس که مرکزی قدیمی برای نورولوژی بود مشاوره کرد، جایی که خود من هم یک سال (۱۹۷۲) را در آن سپری کرده ام. پروفسور Cottard پایه گذار کالج روانپزشکی عصبی پدر Proust بود.

بیایید در مورد کتابهایی که انتخاب کرده اید صحبت کنیم. اولین مورد در این فهرست، «یک ارزیابی بر فلج رعشه آور» (۱۸۱۷) اثر James Parkinson می باشد. آیا می توانید کمی در مورد این کتاب و علت انتخاب آن، برایمان بگویید؟

این اولین توصیف کاملا پزشکی از بیماری پارکینسون است. جیمز پارکینسون کسی است که می توان او را «داروساز جراح» نامید چیزی شبیه GP امروز با این تفاوت که داروسازان تنها پزشکی می دانند اما تجویزی انجام نمی دهند. در روزگار پارکینسون، هیچ نورولوژیستی نبود و فقط پزشکان بودند. پارکینسون در طول عمر خویش، بیشتر بخاطر دیرینه شناسی معروف بود نه نوشته های پزشکی اش. او همچنین یک اصلاح گر اجتماعی و طرفدار انقلاب فرانسه بود. اگر او امروز زنده بود می توانست حمایت بیشتری از Jeremy Corbyn بعمل آورد. من همیشه فکر می کنم که علاقه او به دنیای طبیعت بوده که باعث شده به یک طبیب خوب تبدیل شود بطوری که آنچه می دید را بسیار دقیق مشاهده و ثبت می کرد. او نشان داد که سندرمهای عصب شناختی کاملا تثبیت شده را می توان بدون نیاز به معاینات بالینی و تنها با یک اسکن مغز، تشخیص داد. نورولوژی به غلط بعنوان یک عرصه بسیار دشوار از پزشکی معروف شده است که نیازمند هوش فراوانی است. اما این یک افسانه است. به هر حال برای تبدیل شدن به یک نورولوژیست قابل و شایسته باید سالهای زیادی را صرف شاگردی و فراگیری نمود. یکی از چیزهایی که از خواندن و بازخوانی این کتاب آموخته ام این است که چطور می توان یک خلاصه (یا پیش گفتار) خوب نوشت. پارکینسون، یافته های بدیع خود را در دو جمله مدیریت نموده است. او با شکسته نفسی و فروتنی یافته های برجسته خود را توصیف کرده که به شکلی باور نکردنی طراوتی زیرپوستی را به این بخش از تحقیقات پزشکی می بخشد. هدف او از نوشتن یافته هایش آن بوده که کالبدشناسان برجسته آن زمان را تشویق کند تا آسیب مغزی منجر به فلج رعشه آور را تعیین کنند با این امید که بتوان درمانی برای آن پیدا کرد. یاد گرفتم که رده بندی پزشکی، بر سنگ حک نشده است و اینکه دانش پزشکی با پدیدار شدن تغییرات، افزایش می یابد. تمامی عصب شناسان تحت آموزش باید این کتاب را بخوانند. این کتاب به شما یادآور می شود که برای تبدیل شدن به یک عصب شناس بایستی توجه داشته باشید.

حال بیایید در مورد کتاب بعدی شما که آنهم مربوط به پارکینسون است، صحبت کنیم. کتاب «مرا به خانه ببر: پارکینسون، پدرم و خودم» که اثر Jonathan Taylor است.

در حال حاضر، این کتاب ده ساله است. آسیب نگاریهای نوشته شده توسط بیماران می تواند برای عصب شناسان بسیار آموزنده باشند. این کتاب توسط پسر یک بیمار نوشته شده است، فردی که متوجه شده مراقبت و مشاهده پدرش بسیار دشوار است. پدر تیلور، در مسیر بیماری خود یعنی پارکینسون، به سندرم Capgras هم مبتلا شده که یک اختلال ادراکی است و به واسطه‌ این اختلال، اغلب به اشتباه خیال می کرد که پسرش همان همکلاسی سابق و منفورش یعنی Humphrey Bogart است، کسی که به نظر پدر تیلور، با همسرش ارتباطی عاشقانه داشته است. با ازدیاد ضعف حافظه پدرش، تیلور متوجه شد که پدرش دیگر هرگز حافظه قبلی خود را بدست نخواهد آورد. اسرار تاریک زیادی وجود داشت و او به کودکانش گفت که با این وضعیت کنار آمده است. «وقتی که یک مغز اهدایی برای تحقیقات پارکینسون را در دستم می گیرم، به عقب بازگشته و به دقت یادداشتهای مربوط به آن مورد را مطالعه می کنم و تلاش می کنم تا زندگی او را تصور کنم». این همان چیزی است که باعث شد تا جاناتان تیلور به گذشته باز گردد و سعی کند درک کند که پدرش قبل از ابتلا به این بیماری، واقعا که بوده است. او مانند یک کارآگاه سعی کرد پدرش و خودش را بهتر درک کند. یکی از تکنیکهایی که او بکار برده و من هم آن را دوست داشتم این بود که او بعد از مرگ پدرش سعی کرد یادداشتهای پزشکی مربوط به پدرش را نگه دارد و آنها را بازخوانی کند. بعد از اینکه کتاب تیلور را خواندم، شروع به خواندن مدارک موردی مربوط به بیمارانم کردم و بدین ترتیب پس و پیش شدنهای معمول بیمارانم را مورد بازخوانی قرار دادم. پدر تیلور از بابت بیماریش بدشانس بود. اکثر افرادی که در دهه ششم یا هفتم زندگی خود مبتلا به پارکینسون می شوند، دچار ضعف شدید قدرت شناخت و تشخیص نمی شوند. کتاب تیلور روایتگر داستانی حزن انگیز است که باید خوانده شود و برای تمامی عصب شناسان، الهام بخش است.

شما قبلا اشاره کردید که خیلی تحت تاثیر اکتشافات علمی سلطنتی بوده اید. اجازه دهید در مورد گزینش سوم شما یعنی کتاب «یک طبیعت شناس بر روی رودخانه آمازون» اثر Henry Walter Bates صحبت کنیم.

من در کتاب خودم با نام «با مربیگری یک مرد دیوانه: آزمایش William Burroughs» خیلی در مورد Richard Spruce صحبت کرده ام که دوست و همکلاسی Bates است. هر دوی آنها بیش از یک دهه را در بستر آمازون مشغول جمع آوری گلها و جانوران بوده اند. من وقتی کلاس ششم بودم کتاب «طبیعت شناسی بر رودخانه آمازون» را خواندم و همیشه همراه من بود. گاهی دوباره به آن مراجعه کرده و ده صفحه یا بیشتر از آن را می خوانم و Bates را در سفر طولانی اش به سمت پایین رودخانه، دنبال می کنم. او جایی بسیار زیبا و با شکوه را توصیف می کند، جایی برای پناه بردن به آن. وقتی که برای مصاحبه در بیمارستان سلطنتی لندن به این شهر بازگشتم، برای مدت بیست دقیقه در مورد گیاه شناسی صحبت کردم. یکی از سوال کنندگان از من پرسید علاقه زیاد تو به گیاه شناسی چطور می تواند به تو کمک کند تا پزشک خوبی باشی. در آن زمان من در مورد گیاهان بعنوان دارو صحبت کردم و مطمئن هستم که هنوز هم درمانهای طبیعی زیادی هستند که در انتظارند تا کشف شوند. اما آنچه بعدا فهمیدم این است که گیاه شناسی نه تنها به من کمک کرد خیلی با دقت نگاه کنم بلکه باعث شد تا آنچه را می بینم خیلی با دقت و وسواس ثبت کنم. من خودم را همچون یک پژوهشگر میدانی می بینم نه یک دانشمند استنتاجی. جایزه بیمارستان برای من همان جنگل آمازون بود و آنجا بود که من بیماریهای جدیدی را کشف کردم.

اجازه دهید در مورد چهارمین کتاب انتخابی شما یعنی «مجموعه کامل شرلوک هولمز» اثر Arthur Canon Doyle صحبت کنیم. در اینجا هم یک نویسنده سلطنتی دیگر با رویکردی متمایز را داریم.

دکتر Gooddy، استادی که قبلا به نامش اشاره کردم و به من توصیه کرد کتاب Proust را بخوانم، خواندن کتاب Arthur Canon Doyle را هم به من توصیه کرد. در مقایسه با داستانهای مدرن و امروزی، طرحهای آن کاملا اساسی و پایه بودند اما هر نسل، هولمز را برای خودش بازکشف می کند. در این دنیای بسیار آشفته با آینده ای مبهم، همگی ما مجذوب این شخصیت می شویم که بنظر می رسد با منطقی مستدل به حل مسائل جنایی می پردازد. وقتی که من جوان بودم هرگز نمی خواستم شبیه شرلوک هولمز باشم زیرا شخصیت او برایم کاملا ناخوشایند بود. او با بهترین دوستش دکتر واتسون خیلی بد برخورد می کرد. بیشتر می خواستم شبیه واتسون باشم که یک پزشک موفق بود. روشی که هولمز برای حل معماهای جنایی بکار می گرفت، خیلی شبیه چیزی است که در فعالیت بالینی برای تشخیص بیماری عصبی بکار گرفته می شود. حتی با اسکنهای تفننی، آزمایشات ژنتیک و امثال آن هم باز، روشهای حل مسئله و حل جرایم دقیقا مشابه هم هستند. اغلب ادعا می شود که هولمز خلاصه ای از یک دانشمند منطقی و خونسرد است اما در واقع اکثر جنایتهایی که معمایش را هولمز حل کرده، بخاطر بازگشت به سوابق و حدس و گمانهای زیاد بوده است. کارآگاهی او در واقع شامل فرآیند حذف و البته اطلاع از جاهایی برای نگاه و مشاهده بوده است. او در این زمینه یک متخصص بوده است. هولمز هنوز هم ضمیر بسیاری از عصب شناسان را تغییر می دهد. آنچه که شما می توانید از شرلوک هولمز یاد بگیرید این است که پاداش توجه زیاد به جزئیات کوچک، قابل توجه است؛ چیزهایی که دیگران آن را نادیده گرفته و نسبتا آن را رفتن پی نخود سیاه می دانند.  بدین ترتیب اهمیت مواردی منفی همچون کنجکاوی تصادفی یک سگ در شب حادثه هویدا می شود:‌ در واقع سگ با پارس نکردنش به هولمز اجازه داده تا جنایت را فاش کند. البته رسیدن به تشخیص درست در نورولوژی، تنها یک شروع است. آنچه برای من مهیج است این است که نورولوژی را نمی توان بر روی یک اسکن مغز مشاهده کرد. بلکه شامل گرفتن سابقه ای دقیق و پیگیری کارآگاهانه رد آن در عرصه پزشکی می باشد.

سوال: Arthur Conan Doyle پزشک هم بوده است، اینطور نیست؟

Doyle فارغ التحصیل مدرسه پزشکی ادینبورگ است اما تلاش کرده تا بعنوان یک پزشک، یک زندگی نجیب و آراسته داشته باشد. در آن روزها، خدمات سلامت ملی وجود نداشته و دکترها از فعالیتی خصوصی برخوردار بوده اند. Doyle تلاش کرده تا در خیابان هارلی بعنوان چشم پزشک طبابت کند اما بیماران خیلی کمی را جذب کرد. خوشبختانه داستانهای او از سوی مجله “The Stand Magazine” مورد استفاده قرار گرفت و او به زودی توانست پزشکی را بطور کامل رها کرده و بر نوشتن تمرکز کند. Doyle همیشه مدعی بود که تکنیک هولمز رویکرد تشخیصی اصلی یکی از معلمان او به نام Joseph Bell بوده که جراح و از طریق مشاهده دقیق توانسته تشخیصهای فوری و متمرکز الهام بخشی را در کلینیک انجام دهد. اما فکر می کنم که سطح پیچیدگی روش هولمز بیانگر آن است که او می توانسته تحت تاثیر نورولوژیستهای پیشین هم بوده باشد که این تخصص را در آن زمان توسعه داده اند. احساس می کنم که او به آموزشهای بالینی یک نورولوژیست بزرگ بنام William Gowers در بیمارستان Queen Square که اکنون در آنجا هستم نیز توجه داشته است. بعنوان بخشی از فرآیند تشخیص، یکی از چیزهایی که هولمز بکار می گرفته و باعث اعتماد به نفس زیادی برای ما نیز می شود، تماشای بدن است. تقریبا به محض ورود بیمار به اتاق مشاوره می توانید تشخیصی فوری داشته باشید. کمی رفتار نمایشی می تواند در بیمار اطمینان خاطری از بابت توانایی های شما، ایجاد کند. شایستگی و اطمینان اساس لازم برای تبدیل شدن به یک پزشک خوب هستند. هولمز هنوز هم ضمیر بسیاری از نورولوژیستها را تغییر می دهد.

حال به گزینه پنجم انتخابی شما می پردازیم که آن هم یک کار داستانی دیگر است یعنی کتاب «شروع آشکار و عریان» اثر William Burroughs. به عقیده من او همان دیوانه ای است که در عنوان کتاب خودتان یعنی «با مربیگری یک دیوانه» نوشته اید.

William Burroghus به همراه Jack Kerouac، Allen Ginsburg، Neal Cassidy و تمامی افراد دیگری که از دانشگاه کلمبیا هستند، پیشگامان نسل خود بوده اند. اولین بار با او در جلد آلبوم Sgt. Pepper سال ۱۹۶۷ Peter Blake مواجه شدم. Allen Ginsberg، Burroughs را به شرلوک هولمز وصل می کند آنهم بخاطر رویکرد علمی هدفمند و عینی او برای نوشتن و نیز بخاطر استفاده از هروئین و کوکائین برای درمان بیزاری و خستگی. همانند هولمز، Burroughs نیز تصویری تنها و منزوی را از خود نشان می دهد. او بخاطر لبخندهای یخی اش و انزوا طلبی اندک او در اتاقش و برای زمانی طولانی معروف است. Burroughs و هولمز از بصیرت و روشن بینی مشابهی برخوردارند که به آنها اجازه می دهد چیزهایی را ببینند که دیگران منکرش هستند. Burroughs پوششی همانند یک نجیب زاده انگلیسی را در کل زندگیش حفظ کرده همانند هولمز، و همیشه یک اسلحه گرم با خود داشته است. امروزه می شد هر دوی آنها را بعنوان جامعه ستیزهایی خلاق در نظر گرفت. شخصیت Doc Benway بعنوان تضاد یک طبابت خوب در شناخته شده ترین اثر Burroughs به نام «شروعی آشکار»، مرا به خنده می اندازد. او به شکلی تمسخر آمیز برخی از معلمان جراحی من در بیمارستان لندن را تداعی می کند و تا حدی مبتنی بر تعاملات شخصی و زیاده از حد Burroughs با پزشکان و در طی زندگی وحشتناک وی بوده است. من یاد گرفتم ام کارهایی را که Doc Benway انجام داده است، انجام ندهم. حالا که چیزهای بیشتری در مورد Burroughs می دانم متوجه شده ام که نوشته های او خیلی هم مدرن و امروزی بوده اند. او انگلیسی را در دانشگاه هاروارد خوانده و مطالعات فوق لیسانس خود را در دانشگاه کلمبیا در زمینه مردم شناسی ادامه داده است. او بعنوان یک مرد جوان آشفته، جذب روانشناسی شد و خیلی در مورد تبدیل شدن به یک روانپزشک حرف زده است. او بعنوان دانشجوی پزشکی در دانشگاه وین ثبت نام کرد اما بعد از یک ترم یعنی کمی قبل از شروع جنگ دوم جهانی، حذف شد. James Grauerholz که پیش گفتار کتاب مرا نوشته، به من گفت که بسیاری از دوستان نزدیکش وقتی آن اتفاق افتاد آهی از روی راحتی کشیدند. او می توانست یک پزشک وحشتناک و آشفته بشود.

ترجمه: ندا میهمی – وبسایت نوروسافاری

لینک مقاله اصلی:

The best books on Neuroscience: a reading list for students considering it as a career

همچنین ببینید

ساخت یک پمپ الکترونیکی ریز برای انتقال دارو به مغز

نوروسافاری | محققان دانشگاه کمبریج برای اولین‌بار موفق به ساخت پمپ الکترونیکی برای تزریق مستقیم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *